گزارش هشتاد و هشتمین نشست

محمد درمنش کارگردان فیلم معبد جان در هشتاد و هشتمین نشست کانون فیلم معناگرا گفت: هر فیلمسازی آنچه را به عنوان اثر خود روی پرده عریض سینما ارائه میدهد که بخشی از دغدغهها و دلمشغولیهای فردی و اجتماعیاش است. در واقع تمام اندیشه و نگرش فیلمساز به خود و دنیای پیرامونش را میتوان از میان آثارش دریافت. فیلم معبد جان نیز تلاش برای نمایش همین دغدغههای من بوده است.
این کارگردان در ادامه تصریح کرد: فیلم به موضوع شفا میپردازد موضوعی که در همه مکاتب و ادیان اللهی مطرح شده و برخوردهای مختلفی با آن صورت گرفته است. من در فیلم معبد جان سعی کردم از این موضوع غبارزدایی کنم و از تمام کسانی که در جاری شدن این دغدغه و معنا در فیلم همکاری داشتهاند تشکر میکنم.
وی در بخش دیگری از صحبتهای خود ادامه داد: البته برای ارائه این موضوع حساس، یعنی مرز باریک بین اعتقاد و خرافه، در بخشهایی مجبور شدم با بیان شعاری مفاهیمی را مطرح کنم چون نگاهی توام با واقعیت در خصوص تولید و نمایش این فیلم داشتم. در واقع استفاده از تمامی این عناصر در راستای شائبهزدایی از فیلم بوده است که فکر میکنم در این امر موفق شدهایم.
درمنش خاطرنشان کرد: موضوعاتی که مطرح کردن آنها مثل حرکت بر روی لبه تیغ است نیاز به درایت و محافظهکاری بیشتری دارد و فکر میکنم این فیلم حتی با شعارزدگی مفاهیم مورد نظر خود را روایت میکند.
این کارگردان در ادامه افزود: برای انتخاب لوکیشهای فیلم، مجبور شدم به روستاهای مختلفی سفر کنم البته هم اکنون فرق چندانی از نظر نوع زندگی و حتی پوشش بین جامعه شهری و روستایی وجود ندارد ولی ما سعی کردیم در پوششها نوعی سنتی بودن دیده شود. البته به هیچ وجه سعی نکردم تصویری مندرس از ایران نشان دهم و فکر میکنم این فیلم اگر در سایر کشورها نیز به نمایش درآید تصویر مناسبی از مردم ایران ارائه خواهد کرد.
قدرت الله فتحی نویسنده این فیلم نیز در ادامه اظهار داشت: طرح فیلم معبد جان بار اول در شورای فیلم و سریال شبکه دوم مطرح شد اما در وهله اول به زعم من نزدیک شدن به این سوژه مشکل بود چون روی لبه تیغ حرکت میکرد. اما در جلساتی با آقای درمنش داشتیم به این نتیجه رسیدم که میتوان این فیلم را برای نمایش برخی از خرافات شکل گرفته در کنار اعتقادات مردم ساخت و به نوعی غبارزدایی کرد.
محبوبه بیات یکی از بازیگران این فیلم نیز به حرفهای بودن دستاندرکاران تولید اشاره کرد و افزود: حضور بازیگران حرفهای بر روی بازی من در این فیلم تاثیر گذاشت و سعی کردم با همه توانم سهم کوچکی در ساخت این فیلم ایفا کنم.
شهراد وثوقی دیگر بازیگر فیلم معبد جان، این فیلم را یک اثر تاثیرگذار و جذاب معرفی کرد و ادامه داد: من به نوعی جذب شخصیتی شدم که قرار شد در این فیلم ایفا کنم. همکاری با یک گروه کاملا حرفهای و صمیمی نیز دیگر امتیاز این فیلم بود و همه در تولید آن زحمت کشیدیم و فکر میکنم نتیجه زیبایی حاصل شده است.
توکلی، یکی دیگر از بازیگران حاضر در این نشست، خاطر نشان کرد: با این فیلم اتفاق خوبی در سینمای ایران رقم خورد. من وقتی فیلمنامه معبد جان را خواندم واقعا به وجد آمدم و خوشحالم که سینمای ایران به مرحلهای رسیده که فیلمنامههایی نوشته میشود که حرف زیادی برای گفتن دارند و به مخاطبان جهانی فکر میکنند.
عبدالله اسفندیاری، مدیر حوزه معناگرای بنیاد سینمایی فارابی نیز در پایان اظهار داشت: باید توجه داشت همگی معانی موجود در جهان معانی ربانی نیست و برخی معانی نیز به خطا مطرح میشوند و پیروانی مییابند. بخشی از وظیفه سینمای معناگرا نیز شناخت این معانی مخرب است تا با نمایش قبح آنها، مانع اشاعهشان شویم. پرداخت به سوژهای مثل فیلم معبد جان نیاز به جسارت و جرات داشت که خوشبختانه آقای درمنش در این مسیر گام برداشته و موفق بوده است. البته به نظر میرسد بخشی از فیلم با فقر منابع مادی رو به رو شده است و فرصت کافی در اختیار کارگردان نبوده تا فیلم را به گونهای که میخواسته، روایت کند.

فیلم معبد جان به کارگردانی و تهیهکنندگی محمد درمنش در هشتاد و هشتمین نشست کانون فیلم معناگرا، روز جمعه بیست و سوم مردادماه سال جاری در سالن شماره دو سینما فرهنگ به نمایش درمیآید.
جلسه پرسش و پاسخ این نشست پس از نمایش فیلم با حضور آقای محمد درمنش تهیهکننده و کارگردان فیلم، آقای قدرتاله فتحی نویسنده و پرستو گلستانی، رضا توکلی و شهراد وثوقی از بازیگران فیلم برگزار میشود.
نمایش فیلم از ساعت ۱۰ در سینما فرهنگ آغاز و پس از آن نشست نقد و بررسی برگزار میشود.

«معبد جان» نسبت به آثاری كه تا به حال توسط محمد درمنش نگارش و یا كارگردانی شده، فضایی متفاوت دارد.
«معبد جان» اگر چه در زمان حال و در یك فضای رئالیستی قصه خود را روایت میكند اما به نوعی پایبند زمان و مكان خاصی نبوده و همه جوامع انسانی در هر سرزمین وبا هر ایدئولوژی مخاطب فیلم است.
در خلاصه داستان این فیلم آمده: شیطان در چشم عوامالناس درختی را مقدس مینمایاند. خلیل تبر بر دوش در مقابل این اندیشه شرك آلود میایستد اما جامعه پیرامون سودایی دیگر دارد...
درمنش درباره آخرین ساختهاش میگوید: "معبد جان" کاری متفاوت با فیلم قبلی من "ماه وش" است. آن فیلم نگاهی جدیتر به مسائل اجتماعی داشت و در "معبد جان" رویکرد من سینمای معناگرا است. در این فیلم بحث خرافه در جامعه و به خصوص شهرستانها مورد بحث است. در بعضی مناطق خرافهها جایگزین باورهای حقیقی مذهبی شده است. این فیلم تلاشی است برای فاصلهگذاری بین خرافه و حقیقت مذهبی شفا.
در خلاصه داستان "معبد جان" آمده است: شیطان در چشم عوامالناس درختی را مقدس مینمایاند. خلیل تبر بر دوش در مقابل این اندیشه شرک آلود میایستد اما جامعه پیرامون سودایی دیگر دارد...
كارگردان و طراحفیلمنامه: محمد درمنش، فیلمنامهنویس: قدرتالله فتحی، مدیرفیلمبرداری: بابک بذرافشان، طراح صحنه و لباس: آذر شبانینژاد، انتخاب بازیگر و برنامهریز: محسن درمنش، مدیر صدابرداری: جعفر علیان، طراح گریم: اشكان عسگری، مدیران تداركات: بهروز لیراوی و حمیدرضا نوروزی، دستیار كارگردان: ساسان بهروزیان، مدیر صحنه: حجت رحیمی، منشی صحنه: زهرا درمنش، صداگذاری و میكس: علی نوری، تدوین: یاسر انصاریان، آهنگساز: سعید شبانی، عكاس: نواب موسوی، مدیرتولید: مهدی درمنش، مجری طرح: محمود عبداللهی، تهیهكننده: محمد درمنش، تهیه شده در واحد هنرهای تصویری حوزه هنری، بازیگران: شهراد وثوقی، رضا توكلی، پرستو گلستانی، شكرخدا گودرزی، محبوبه بیات، سعید داخ، ناصر فروغ، محمد الهی، جهانشیر یاراحمدی، عباس غزالی، ساسان بهروزیان.

درام جذاب، محکم و درگیرکننده «درباره الی» که داستان آن حول محور ناپدید شدن پررمز و راز یک دختر جوان میچرخد اصغر فرهادی را به عنوان یک نابغه در سینمای ایران مطرح میکند. کسی که تواناییهایش در به تصویرکشیدن و شرح جزءبهجزء معضلات طبقه متوسط ایرانی بیهمتاست. این فیلم پیچیده و ماهرانه که از بازیگران مطرحی برخوردار است، نظر جشنوارهها را جلب کرده و مخاطبان گستردهای خواهد داشت و به نظر میرسد در هر حال به خاطر نیمه اولش، موفقیت اقتصادی نیز داشته باشد.
دور زدن سیستم ممیزی و ساختن «چهارشنبه سوری» (درامی اجتماعی در مورد طبقه متوسط ایرانی) در شرایطی که صنعت سینمای ایران به شدت تحتفشار بوده و ظرف سه سال گذشته طی روندی رو به تزاید کارگردانان خلاق خود را به ورطه نابودی کشانده است، تنها به معجزهای میماند. فیلم «درباره الی» نیز مانند «چهارشنبه سوری»به روابط بینزنان و مردان و همچنین شبکه درهم تنیده دروغ، بین کسانی که در حال از دست دادن معصومیت و پاکی زندگی خود هستند، میپردازد. گروهی از دوستان که شامل سه زوج به علاوه احمد (شهاب حسینی) و الی (ترانه علیدوستی) هستند با شور و شوق زیادی برای گذراندن سه روز تعطیلات خود عازم سواحل دریای خزر میشوند. در این بین سپیده (گلشیفته فراهانی) قصد دارد احمد را که تازه از همسر خود جدا شده و به دنبال یافتن همسری جدید است، با الی که یک معلم کودکستان است، آشنا کند. تمام گروه در یک مقدمهچینی بیش از حد طولانی و تدریجی الی (دختری دوستداشتنی که هیچکس به درستی او را نمیشناسد) را به ازدواج با احمد (نباید فراموش کرد که او در آلمان زندگی میکند و تنها ۱۰ روز برای یافتن همسر جدید وقت دارد) تشویق میکنند.
اولین دروغگویی فیلم، معرفی کردن احمد و الی به عنوان تازه عروس و داماد به پیرزنی است که ویلای ساحلی بزرگی را به آنها اجاره میدهد. دروغی که به خاطر ریشهداشتن در قراردادهای اجتماعی ایرانیان قابلدرک است اما در آخر نتایج وخیمی در پی دارد. الی درست زمانی ناپدید میشود که دیگر حوصله همه از رقص، لالبازی، والیبال و مسخرهبازی درآوردن سر رفته است. از این لحظه به بعد لحن فیلم تلخ و گزنده است،آیا او بدون اینکه به کسی چیزی گفته باشد به تهران بازگشته؟ یا وقتی که قصد نجات دادن یکی از بچهها را داشته، در دریا غرق شده است؟
با ورود قایقهای نجات، غواصها و پلیسهایی که منتظر بازگشت جسد الی به ساحل هستند، خاطرهفیلم «ماجرا» آنتونیونی (درامی در مورد گمشدن یک زن) برای بیننده تداعی میشود. در این لحظات پرتب و تاب سپیده و شوهرش امید (مانی حقیقی کارگردان فیلم «کارگران مشغول کارند») اضطرابی خاص و مضاعف دارند، زیرا تنها سپیده میداند که الی نه برای آمدن به آنجا و نه برای ازدواج با احمد تمایلی نداشته است.
با نزدیک شدن به انتهای فیلم حجم دروغهایی که بین شخصیتها رد و بدل میشود و به خانواده الی گفته میشود، افزایش مییابد. اینجاست که تنها راه فرار باقی مانده برای گروه تخریب شخصیت الی است، چیزی که بیننده در ساحل نشسته آن را منطقی نمیبیند اما نباید فراموش کرد که فرهادی در حال به تصویر کشیدن چهره جامعه خویش است، جامعهای که به سمت غرق شدن در دریایی از دروغ عریان حرکت میکند.
تمامی بازیگران عالی هستند اما شور و شوق ولانگارانه گلشیفته فراهانی در نقشش، که در پایان بدل به تصویری بهتزده و شوکه شده از او میشود، او را از دیگران متمایز میسازد. در آخر باید از کار فیلمبرداری حسین جعفریان که بسیار تاثیرگذار و مدرن است، یاد کرد.
دبورا یانگ / ترجمه: علیرضا خیراللهی / منبع: روزنامه اعتماد ملی
گزارش هشتاد و هفتمین نشست

دکتر اسماعیل بنیاردلان در هشتاد و هفتمین نشست کانون فیلم معناگرا گفت: حضور فیلمسازی مثل دیوید لینچ در دل هالیوود، کمی عجیب به نظر میرسد لینچ همواره به دغدغههای خود فکر میکند و فارغ از جریان رایج هالیوود، فیلمهای تجربهگرای خود را میسازد.
این نشست با ابراز تاسف و تسلیت عبدالله اسفندیاری مدیر کانون فیلم معناگرا به مناسبت درگذشت سیف الله داد کارگردان برجسته سینمای کشور آغاز شد.
اسفندیاری در صحبتهای کوتاهی گفت: درگذشت سینماگر ارزشمند، وارسته و گزیده کار برادرم سیف الله داد را تسلیت میگویم و امیدوارم در سینمای ایران باز هم چنین فیلمسازانی دیده شوند. او سینماگری مصلح بود که در دوران تصدی معاونت سینمایی، جریانی با عنوان سینمای مصلحانه راه انداخت، سینمایی اجتماعی و سیاسی که نقد و اصلاح جامعه را نیز در بر داشته باشد خودش نیز این مسیر را پیمود.

دکتر بنیاردلان در ادامه اظهار داشت: پیشرفت علم به راحتی حس میشود و سینما در این جریان همواره متاثر از دانشهای دیگر است، در واقع لینچ نیز یکی از فیلمسازانی است که به تجربیات تازه در حوزه فیلمسازی میانیشد. او در جایی مدعی شده که راهی تونل تاریکی است که پایان آن مشخص نیست اما با هدف کشف پایان، حرکت میکند.
وی خاطر نشان کرد: در آثار لینچ، حس و حواس جایگاه ویژهای دارند در واقع این فیلمساز متاثر از ادبیات و هنر جدید است. او معتقد است سینما جایی برای روایت خطی نیست و مخاطب با احساس خود با این آثار ارتباط برقرار میکند و از طریق حس به دنیای درونی خود وارد میشود. تصاویر از زمین شروع میشود و به آسمان میرود و حرکت به کمال را در این مسیر میبینیم.

رامتین شهبازی دیگر منتقد حاضر در این نشست در ادامه گفت: فیلم از نظر شکل روایت، بیشتر به فیلم مرد فیلنما نزدیک است و یک اتفاق واقعی را روایت میکند.
وی توجه به خانواده را از اولویتهای سینمای لینچ عنوان کرد و افزود: البته این کارگردان معتقد است که در کنار خانواده بیشتر به طبیعت انسان توجه میکند و طبیعت انسان کلید واژه دریافت مفاهیم آثار وی است.

فیلم «داستان استریت» ساخته «دیوید لینچ» در هشتاد و هفتمین نشست کانون فیلم معناگرا، روز جمعه نهم مردادماه سال جاری در سالن شماره دو سینما فرهنگ به نمایش درمیآید.
پس از نمایش فیلم، جلسه پرسش و پاسخ با حضور دکتر اسماعیل بنیاردلان (مدرس سینما) و رامتین شهبازی (منتقد سینما) برگزار خواهد شد.
این فیلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است داستان پیرمردی به نام آلوین استریت را به تصویر میکشد که ۱۰ سال است برادر خود را ندیده است. پس از چندی متوجه میشود که برادرش سکته مغزی کرده و به سوی او روانه میگردد. سفر طولانی و دشوار وی در حالی آغاز میشود که وضعیت جسمانی استریت مناسب نیست.
«داستان استریت» که فیلمنامه آن توسط «جان روچ» و «مری سوئینی» نوشته شده محصول سال 1999 کشورهای آمریکا، فرانسه و انگلیس است.
نمایش این فیلم از ساعت ۱۰ صبح در سالن شماره ۲ سینما فرهنگ آغاز میشود و بعد از نمایش نشست نقدوبررسی برگزار خواهد شد.

سلام آقا جان تولدتون مبارک
این روزها از خودم غافلم اما وقتی امشب متوجه شدم که از میلاد شما نیز غافل شده ام، خودم را سرزنش کردم.
همیشه در شب میلاد شما شادمان بودم و به دیگران مژده می دادم که زادروز غزال ام البنین است. بغضی در گلو داشتم که در شام ولادت شما شکست. مرا ببخشید که در ولادت شما گریانم اما نام و یاد شما در خاطر ما که تو را ندیدیم آرامش بخش است.
به دیدارتان خواهم آمد اگر رخصت دهید. به آنان که به دیدار شما می آیند می گویم سلامم را به شما برسانند. راستی پیامم را رسانده اند یا نه؟ دوستان که صادق بودند حکماً چنین کرده اند اما نمی دانم چرا آرام نمی گیرم.
دلم مدیون چشماتِ ابالفضل
لبم مهمونِ دریاتِ ابالفضل
غزال خوشگل ام البنینی
که عباس اسم زیباتِ ابالفضل
![]()
«داستان استرایت» یا «داستان سرراست» ساخته دیوید لینچ بزودی در کانون فیلم معناگرا به نمایش درمی آید، به این بهانه نقدی از رضا کاظمی که در شماره هفتاد و یک ماهنامه صنعت سینما چاپ شده است در ادامه می آید.
پیچیدگیهای خطی یک گاوچران
داستان استریت در میان آثار لینچ فیلم جدا افتاده ای است که در نگاهی سطحی هیچیک از نشانه های دیداری و شگردهای روایتی فیلمهای لینچ را ندارد. آیا این فیلم واکنش و پاسخ هجو آمیز لینچ به منتقدان روایت های پیچاپیچ و هزارتویش بود یا زنگ تفریحی در میان آثار او به شمار می آید؟ به نظر می رسد در نگاهی عمیقتر بشود دستمایه های مشترکی با دیگر آثار لینچ در داستان استریت پیدا کرد.
این اولین بار نیست که لینچ روایتی خطی را برای فیلمش برگزیده، نمونه شاخص و تحسین شده آن مرد فیل نماست که یک اقتباس ادبی آزاد بود.داستان استریت برداشتی آزاد از ماجرایی واقعی است.
نگاه پدیدار شناسانه به فیلم و بررسی آن فارغ از مجموعه آثار لینچ و فرامتن اثر، نکته های درخشانی به دست می دهد. پیرمردی (آلوین استریت) که ده سال است برادرش را ندیده و با خبر دار شدن از سکته مغزی اش به سوی او روانه می شود.شروع فیلم با تعلیقی کم رنگ از پیرمردی که دنبالش می گردند و سرآخر او را افتاده بر زمین پیدا میکنند کارکرد آینده نگرانه ای ای هم دارد. اینکه پیرمردی که تا این اندازه حال و روزش وخیم است چگونه می خواهد از پس سفر دشواری که بر اساس خوی لجوج و سرسختش بر گزیده برآید خود تعلیقی کم رنگ به کل اثر می دهد. فیلم با چند اشاره شمایی از کاراکتر آلوین استریت را برایمان ترسیم میکند: پزشک او را از سیگار کشیدن به خاطر ابتلا به آمفیزم (بیماری تنگی نفس مزمن که نوع اکتسابی اش از سیگار ناشی می شود) بر حذر می دارد و بلافاصله در اولین نمای سکانس بعد آلوین را در حال گیراندن سیگار برگ می بینیم! و بعد با طنز خاص خودش به دخترش می گوید دگتر گفته صدسال عمر میکند (در این زمان 73 سالش است) وقتی استریت سفرش را با ماشین چمن زنی قدیمی اش آغاز میکند با عبور اولین ماشین سنگین از کنارش کلاهش را باد می برد که جدا از وجه طنز آمیز و کنایی اش به دشواری این سفر ،ما را با وجه دیگری از شخصیت او آشنا می کند: هیچ چیز برای یک گاوچران پیر مهمتر از کلاهش نیست. آلوین پس از از کار افتادن ماشین چمن زنی شخصی اش با تفنگش به آن شلیک و آن را منفجر می کند. حالا می توانیم در یابیم او از چه جنس و مرامی است و بعد تر یقین می کنیم این کهنه سرباز جنگ در برپایی اصولش از هیچ چیز کوتاه نمی آید یا وقتی می خواهد یک ماشین چمن زنی دست دوم بخرد برایش مهم است که قبلا چه کسی راننده آن بوده و...
این ها برخی از قطعاتی هستند که پازل شخصیت آلوین استریت را کامل میکنند. آلوین گزیده گو و درونگراست و اولین واکنشش به خبر بیماری برادرش سکوت و در خود فرو رفتن است. او سفری را آغاز می کند که هیچ کس به آن خوشبین نیست. در گفتگو با دخترش اشاره می شود که فصل درو مزرعه ها فرا رسیده و بعد در این جاده های چشم نواز، کارگردان سفر او را با تصاویری از مزرعه هایی که درو می شوند موازی سازی می کند. گویی این سفر برای آلوین،درحکم برداشت و درو حاصل یک عمر اوست.عمری پر از گوشه های تلخ و دلگیر که در سیر داستان تنها گوشه هایی از آن بر ما آشکار می شود که بیشترش برایمان غافلگیر کننده است.
استریت اتفاقا بر خلاف نامش شخصیت تخت و سر راستی ندارد و سرشار از پیچیدگیها و غافلگیریهاست. مثل جایی که گوزن کشته شده در تصادف را بر خلاف انتظار ما که دوست داریم چهره ای بی نهایت معصوم از او داشته باشیم کباب کرده و در میزانسنی نه چندان واقگرایانه در مقابل چشم چند گوزن دیگر (شاید هم مجسمه هایی از گوزنها) از خجالت از آنها رو بر میگرداند. یا بر خلاف عهدی که بسته که لب به نوشیدنی الکلی نزند و سالها هم بر این عهد مانده و حتی در سکانس بی نظیر گفتگو با یک کهنه سرباز دیگر ،کلی هم توضیح و تفسیر برای آن تراشیده، فردای گفتگو با کشیش در قبرستان، عهدش را می شکند. برای دستمزد دادن دقیق به دو برادر مکانیک کلی چانه می زند ولی حاضر نیست مجانی از تلفن مردی که به او پناه داده استفاده کند و هر چه پول برایش مانده به او می پردازد ولی تلفنش برای دخترش برای درخواست فرستادن چک است.... همه اینها کاراکتر استریت را یک اصول گرای دقیق کله شق ولی واقع نگر معرفی میکند.
دستمایه اساسی فیلم خانواده است. در مرکز روایت دو برادرند که سالهاست همدیگر را ندیده اند. دو برادر که شبها به تماشای ستاره ها می نشستند و رویاپردازی می کردند تا به خواب روند و حالا برای آلوین آرزو شده یکبار دیگر بتواند با برادرش ستاره ها را تماشا کند. فیلم در روایتی دایره ای از همین ستاره ها آغاز و به آنها ختم می شود. ستاره ها حالا برای او معنای دیگری هم دارند.
خانواده به شکل های دیگر هم در این روایت حضور دارد. پیرمرد همسرش را از دست داده. دختر میانسال پیرمرد فرزندانش را از دست داده و حال و روز روانی مناسبی ندارد گفتگوهای زناشوهری زوجی که به استریت کمک میکنند را در خلوتشان می بینیم... و سرانجام دختر دور افتاده از خانواده و سرگردان در جاده که آلوین او را به پندهای حکیمانه مفتخر می کند: داستان قدیمی و تکراری او درباره استعاره گرفتن از چند تکه چوب برای مفهوم خانواده که اگر در کنار هم باشند به سادگی نمی شکنند... و صبح روز بعد دختر چند تکه چوب به هم بسته و غیبش زده. این هرچند نماد سرسرانه و زمختی برای یک فیلم لینچی به شمار می آید ولی انگار دغدغه اساسی فیلم است... توجه لینچ به مفهوم خانواده در چند فیلم دیگرش هم آشکار است: همه دریغ و اندوهی که از نبودن مادر در مرد فیل نما جاری است و عکسی که جان مریک (قهرمان تنهای آن فیلم) از مادرش به همراه دارد و با افتخار به دیگران نشان می دهد و شادمانی او از پذیرفته شدن در جمع دیگران و یافتن کانونی برای زندگی یا پدری در ظاهر موجه و با واقیعتی هولناک در تویین پیکز که هسته مرکزی اثر را شکل می دهد... و مفهوم خانواده و رابطه همسری در بزرگراه گمشده و اینلند امپایر که در گزند تهدید یک عامل بیرونی برای فروپاشی است (نوار ویدیویی در بزرگراه گمشده و موقعیت بازیگری برای زن و ناخشنودی و بدگمانی شوهر در اینلند امپایر) بهانه آغازین شکل گیری داستان هستند...
***
شگرد کلیدی روایت در فیلمهای لینچ جستجو است. جستجو برای یافتن واقعیتی که در پس هزار تویی از راز و کابوس پنهان شده. این سلوک بهانه اش گاهی راه یافتن به پاسخ یک پرسش (مثلا در مخمل آبی- تویین پیکز) و گاه کوششی برای رسیدن به یک هویت یا بازخوانی یک واقعه در گذشته است (برای نمونه جاده مالهالند- بزرگراه گم شده- اینلند امپایر) و سفری درونی و بیرونی است. داستان استریت هم از این الگو دور نیست. سفر آلوین سفری به ظاهر جاده ای ولی در اصل یک جور سلوک شخصی برای رسیدن به کودکانگی و ستاره بازی (در مفهوم کنایی رویاپردازی) است. شکوه این عزم و سلوک را می توان با نمایه های بیرونی چشم انداز ملکوتی طبیعت دید. با به یگانگی رسیدن انسان و طبیعت. خود لینچ هم این فیلم را فیلمی درباره طبیعت و ذات انسان می داند.
پیرمرد از سرسبزی شروع می کند و سفرش را در پاییز به پایان می رساند. قرار است فیلم و پیرو آن ما با ریتم ماشین چمن زنی همراه شویم تا فرصتی بیشتر برای دوباره دیدن آنچه داشته باشیم که بیشتر و پیشتر سرسری از آن گذشته ایم و تنها پس زمینه ای مخدوش برای پنجره اتوموبیلهایی است که با ریتمی سرسام آور جاده ها را طی می کنند. مثل همان دختر آواره در جاده که ماشینها از کنارش به سرعت می گذرند و به چشم نمی آید ولی ریتم کند عبور چمن زن استریت سرانجام فرصت هم نشینی و گفتگو را فراهم می سازد...
استریت جلوه غریبی برای خیلی ها دارد. مردم برایش دست تکان می دهند و توریست ها از او به عنوان یک سوژه جالب عکس می گیرند و... برای ما هم او چندان معمولی نیست. این همه سرسختی و انعطاف ناپذیری برای هدفی که برگزیده در کنار همه انعطاف پذیری هایش در رابطه با دیگران، ناهمسازی غریبی دارد که نمی توان از کنارش به سادگی گذشت.ما او را همچون چشم اندازی از طبیعت تماشا می کنیم و حظ می بریم. در ابر و باد وباران و رعد و برق...
قرار است این سفر بهانه ای باشد تا آلوین روزهای رفته زندگی اش را مرور کند و بار سنگین زندگی نامرادش را از شانه بردارد و به سبکسری و آسودگی در منزل واپسین برسد. شاید از این روست که او منزل به منزل سبکبار تر شده و پس از آنکه همه گره های اساسی زندگی اش را به بهانه همنشینی با آدمهای مختلف برای ما بازگو کرده عهد چند ساله اش را می شکند و به سراغ سر مستی می رود. آخرین همنشین او یک کشیش است و انگار آلوین دارد مراسم مذهبی اعتراف را انجام می دهد.
لینچ فیلمهایش را کاوش در سرشت انسان می داند. به نظر می رسد جستجوهای او کاوشی اومانیستی در گره ها (عقده ها) و رسوب چالشهای ذهنی بر روان است تا شناختی معنوی از ذات انسان. در واقع شناخت انسان بهانه ای است تا او ریشه سرگشتگی ها ی کاراکترهایش را جستجو کند.کاراکترهایی که تشنه یک ذره آرامش اند... در داستان استریت هم کم کم با پیش رفتن فیلم است که از پندار آغازینمان از حرکت آلوین و شناخت سرسری مان از او فاصله می گیریم و به لایه های درونی تر او و رنج و اندوه سرشارش سر می کشیم. برای او مهم نیست چرا این همه از برادرش دور افتاده و ما هم چیزی دستگیرمان نمی شود. او فقط دوست دارد هر طور شده برادرش را ببیند. ما هم دوست داریم اوهر طور شده برادرش را ببیند!
انگار این سفر برای پاک کردن وسواس یک گناه گذشته است و از این نظر با تم خیلی از فیلمهای لینچ که سفری پر رمز و راز به گذشته برای جستجو و پاک کردن هسته بنیادین یک آشفتگی است شباهت دارد. چون در پس همین جستجوهای پر پیچ و خم است که شخصیتهای لینچ به آرامش می رسند. به یاد بیاورید سفر روانپریشانه ای که در مخمل آبی از یافتن یک گوش بریده آغاز می شود... یا سفر تو در توی اینلند امپایر برای بازخوانی و گناه زدایی از گذشته ای نفرین زده.
قرار است اینبار نیروی پردازش خیال ما، جای همه روایت در روایت های لینچ و رفت و برگشت هایش در محور بی قرارداد زمان در دیگر فیلمها را بگیرد. نشانی از هول و هراس، رازآمیزی، و دالانهای سیاه زمان گریز برای رمزگشایی وبازخوانی نیست و همه چیستی و پرسشهای فیلم روی پیرمردی شیرین و تنها تمرکز یافته. حالاآن قدر فرصت داریم که خودمان لایه های دیگر را برای این پیرمرد تنها بریسیم و راز این همه چین و چروک عمیق بر چهره را که رازناک تر از هر هزارتوی سردرگم است پیدا کنیم...
در داستان استریت از شخصیتهای آشفته و کج رفتار فیلمهای لینچ هم خبری نیست. کاراکترهایی که هویت فردی و انسانی شان در آمیخته با کمپلکسها و انحراف های اخلاقی بدفرم است. (مرد فیل نما-تویین پیکز- مخمل آبی- ذاتا وحشی-بزرگراه گمشده و...) ولی تا دلتان بخواهد با شخصیت های خوب و مهربان روبروییم. این نگاه تلطیف شده لینچ همچون سایر اجزای ساختاری این فیلم و طبیعت گرایی اش، انگار در حکم یک جور تراپی برای خود او نیزمی باشد. فیلمهای لینچ پیش از هر چیز واگویه های او از درون آشفته و پریشان خود اویند و او هرگز این بخش نا آرام و آفرینشگر کاراکترش را پنهان نکرده و بارها اعتراف کرده که زیر نظر روانپزشک است!!!
داستان استریت اعتبار و توجه را از نام کارگردانش نمی گیرد هرچند شاید نام لینچ این موهبت را به فیلم می دهد که بیشتر دیده شود و این موهبت کمی نیست. خیلی خوب و زیرکانه است که لینچ اثر شاعرانه و رویاگونه اش را با سرمایه کارخانه رویاپردازی هالیوود (والت دیزنی) می سازد. همان لینچی که چندین بار در فیلمهایش سیستم فیلمسازی هالیوود را به هجو کشیده واز عناصر مبتذل و عامه پسند برای شکل دادن فیلمهای خود استفاده کرده است. داستان استریت استیلای نام بر سیستم سرمایه داری فیلم سازی است و البته تجربه هایی از این دست تنها یک بار جواب می دهند یا به عبارت دیگر فقط یک بار تهیه کننده ها رودست می خورند.
جدا از هر چیز، داستان استریت فیلمی ارزشمند با فیلمنامه ای دقیق و حساب شده است که کارگردانی و تدوین درخشان و مهمتر از همه بازی بی نظیر ریچارد فارنزورث آن را اثری درخور تامل می سازد. فیلم موقعیتهای ناب کم نظیری را پیش رویمان می گذارد. مثل گفتگوی استریت با دختر جوان یا دوچرخه سواران و کلام گزین گویه وار او که تامل برانگیز و گاه تکان دهنده است. مثل آن جا که بدترین چیز پیری را یادآوری روزگار جوانی می داند نه خود پیری! یا برای نمونه در کمتر فیلم ضد جنگی سکانسی به تاثیر گذاری و قوت سکانس گفتگوی دو کهنه سرباز جنگ در داستان استریت را می توان دید که بدون شعار زدگی و تکرار، پس مانده های ویرانگر جنگ را نشانمان دهد. در سکانس محشر و غیر مترقبه این گفتگو، وجه دیگری از شخصیت چند لایه استریت بر ما آشکار می شود که کم از غافلگیری فیلمهای دیگر لینچ ندارد.این پیرمرد آرام و دوست داشتنی که حتی نمی تواند روی پایش بایستد، روزی روزگاری در جبهه جنگ جهانی دوم یکی از هم دسته هایش را به اشتباه کشته و این راز ویرانگر را چون خوره ، سالها در خود نگاه داشته است. حالا بهتر در می یابیم چرا تماشای ستاره ها کسب و کار اوست. ستاره ها یارانش را به یاد او می آورند.
آلوین هم می داند این سفر با سفرهای دیگرش فرق می کند (جایی از فیلم استریت می گوید که همه عمر در سفر بوده) و از این روست که دیگر دلیلی برای پنهان کردن رازهایش ندارد. اینجاست که اهمیت پرداخت درست فیلمنامه را می شود به روشنی دید: شخصیت پردازی و چینش درست فیلمنامه ما را از عناصرآغازین فیلم: پیرمردکله شق و کلاه و تفنگ به چنین پیشینه ای می رساند که آن را باور می کنیم. چه کسی گفته داستان پر پیچ و خم این گاوچران(کابوی) پیر، سرراست است؟
رضا کاظمی - لاهیجان